قلبم به تالاپ تولوپ افتاد- یه دلهره عجیب - انگار عذاب الهی یا ... رو سرم یه هو هوار شد- بد نگام می کرد- خودمو به اون راه می زدم - زل زدن چشماش تو چشام - هر از گاهی نگاهمو پرت می کردم و دوباره که بر می گشتم بازم خیرگی شو باید تحمل می کردم- نمی گم هیض بود می گم خیره بود- نگاهشو تا عمق وجودم احساس می کردم - دلم می خواست با پررویی تمام برگردم بهش بگم چشاتو درویش کن- نه نه اصلا اینو نمی خواستم می خواستم منو حفظ کنه یه جور که اصلا تصویر منو فراموش نکنه - یه کم که گذشت صداشو هم می شنیدم صداش لرزش داشت مثل همیشه - البته الان فهمیدم که مثل همیشه بود- همیشه فکر می کنم حق با منه ولی وقتی می آد می گه حق با اونه- گفتم دیگه حرفاشو گوش نمی دم که نفهمم حق با کیه- ازم یه فرصت خواست- گفت می خوام حرف بزنم- گفتم تو که سرمایت حرفایی بود که نمی زدی با گفتنش از دست ندی - گفت طاقتم طاق شده باید بگم..... - می دونم همش توجیه و ...- ولی بازم بهش فرصت می دم (ریحان)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:2  توسط زری
|
یه عید فطر دیگه یه صفا یه عشق یه حاله دیگه. می خوام به خدا بگم یه عالمه حرف یه عالمه درخواست یه عالمه نیاز پس باید برم نماز. یه نمازه مشتی یه نماز خاص با یه حس خاص. بکنم شکر خدا که بده عمر دوباره باز تا ساله دیگه عید فطر دوباره برم نماز .
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 1:31  توسط زری
|
وقتی از خواب پا می شی و می بینی از سرویس جا موندی، وقتی با هزار زحمت و ماشین جابه جا شدن می رسی اداره و از جلسه ای که از یه هفته پیش رئیس تاکید داشته (شما هم در جلسه حضور داشته باشید.) جا می مونی، وقتی از ساعت 9 تا 1:30 ده تا ارباب رجوع داشته باشی و برا همشون فک بزنی که چکار کنن آخرشم مجبور بشی خودت مشقشونو بنویسی، وقتی وقت نکنی تواداره برا 2 دقیقه بیکار شی که آف ها و ایمیل های شخصی تو چک کنی، وقتی موقع برگشتن به خونه تو سرویس خوابت ببره و از قضا همکارا هم یا خواب باشن و یا حواسشون به تو نباشه که پیاده بشی، وقتی برسی خونه و مامانت بگه یه خانومه زنگ زده واسه امر خیر و می خوان بیان در حالیکه تو تا اسفند ماه قصد ازدواج نداشته باشی، اونجاست که می فهمی امروز همه چی ضد توشده.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:50  توسط زری
|