دلم میخواد حسینی شم

دیروز در حالی که کتابم جلوم باز بود و خیر سرم برای درس خواندن پشت میز سنگر گرفته بودم اوضاع و احوال اداره و اتفاقاتی که این چند پیش افتاده بود رو مرور می کردم یه عالمه همه کارمندا رو انتقاد کردم و خودمو تو موقعیت های مختلف تصور کردم خیلی هارو نصیحت کردم و انتها رسیدم به رئیس که تصمیم گرفتم نامه بهش بدم که به فکر ایجاد صلح و دوستی بین اعضا بیافته و تدابیری لحاظ کنه. داشتم نامه رو تو ذهنم می نوشتم که خواهرم سرو کلش پیدا شد داد زد زهرا من یک ساعته پیش که می رفتم از اتاق بیرون تو همین صفحه رو می خوندی الانم هنوز همونجایی؟!!!
من تازه فهمیدم که باید یکساعت اضافه کاری برا اداره رد کنم.
دوستت دارم" را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!"
این گل سرخ من است!
تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!
"دوستم داری"؟ را از من بسیار بپرس!
"دوستت دارم" را با من بسیار بگو!
ای بارون نباری زیاد / می ترسم که سیل بیاد / اگه سیل بیاد دل من می ره ز یاد
.
.
دل من نباشی پا برجا / یا سیل بکندت ز جا / اگه نکنی یاد / از اونیکه داد / قلبشو برات