تبليغاتX
...

...

می شه تکرار کرد دوباره و ..صد باره و ..هزار باره و ...

 

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:26  توسط زری  | 

من چه با حوصله می پوسم!

آنروز که این شعر را نوشتم و روی دیوار زدم.

همانروز که در اوج یخ زدگی و افسردگی در بالای قله ایستاده بودم و قصد پرت کردن خودم را داشتم.

آنروز تو با تامل و تفکر خط  مرا نگاه کردی و در حالی که اوج نگرانی در نگاه پدرانه ات به راحتی دیده می شد، به من گفتی: از دختر شاداب و جوان و پر انرژی مثل تو بعید است نوشتن اینجور شعرها.

آنروز توجه ات به من باعث شد که خط را از دیوار بکنم و در دلم به دنبال شیطنت های نکرده ام افتادم و گفتم چه خوب است بازی توشله بازی!

گاهی حرفهایت اینچنین مرا می گیرد.

می دانی چرا؟

چون اینجور حرفها با من کمتر می زنی! حرفهایی که رنگی باشد. بیشتر دنبال این هستی که من حرف تکراری بزنم و تو لذت می بری اگر حرفهای تکراری ام ، تکرار حرفهایت باشد.

امروز حرفهایت مرا به بالای همان قله برد. شاید دوباره دچار افتادن شدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:9  توسط زری  | 

....

 

می شه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

می شه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:32  توسط زری  | 

همه مشق هایم مانده

ولی نای نوشتنم نیست!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:33  توسط زری  | 

تو خیلی خیلی ماهی. چه او بخواهد چه نخواهد.

 

خوشحال می شوم اگربشنوم که غرورش را له کرده و باد دماغش خالی شده است؛

خوشحال می شوم اگر بشنوم که سکوت را شکسته و دیگر با زبان و چشم تو را عاشق نمی کند؛

خوشحال می شوم اگر بشنوم که قرمزی چشمانش بخاطر اشکهایی است که برای دوری تو ریخته است؛

خوشحال می شوم اگر بشنوم که دستهایش از فرط نیاز گرفتن دستهای توست که در این سرما در جیب پالتوش قایم نشده اند؛

خوشحال می شوم اگر بشنوم که التماس عشقت را میکند و دیگر این تو نیستی که باید انتظار یاد او را بکشد؛

خوشحال می شوم اگر ببینم که در مجلس عروسی ات تویی که در کنارش هستی و دلبرانه و مستانه برایش می رقصی؛

خوشحال می شوم که نباشد در دلش نورعشق و هیچوقت نشود عاشق اگر غیر ازعشق پاک تو بخواهد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:1  توسط زری  | 

نامه

 

سلام سعید خوبم  

حالت چطور است ؟ می دانم که این نامه را به این زودی ها نمی خوانی چون الان مشغول امتحاناتت هستی و خدا را شکر مثل من نیستی که سه سال است پشت این کنکور لعنتی خودم را قایم کردم و به اسم درس خواندن از هزار کار دیگر واماندم. تو اگر گفتی درس می خوانی خوب هم خواندی ولی من ... بماند.

چند وقتی است می خواهم برایت نامه بنویسم از آن شبی که با هم چت کردیم و من نمی دانم چه شد که آدرس وبلاگم را به تو دادم و بعد آن هزار بار خودم را ناسزا گفتم که چرا اینطور کردم.می دانی و می دانم که حرفهایم ناگفته با تو نبودند ولی از آن روز محتاط شدم، می ترسم بنویسم، انگار هر چه می خواهم بنویسم تو را در تعقیب خود احساس می کنم. بیشتر از این که شاید نگرانت کنم می ترسم. چون تازگی احوال و افکارم از کنترلم خارج است و دیگر اینکه چه مودی داشته باشم و چه بنویسم و چه احوالی، چه احساسی، چه خاطره ای یا چه یادی را زنده کنم، دست خودم نیست و اگر هست نمی خواهم دست خودم باشد. یادم هست وقتی می خواستم این مشقدونیه خاطره ها را برای خودم بسازم دنبال نوشتن غم انگیزترین ها نبودم چراکه بسیار یادهای شیرین را در دفترم می بینی.

اینها را گفتم که بدانی که زیاد حرفهایم را جدی نگیری که فکر نکنی عاشق و خراب و لایعقل به کنج میخانه افتاده و جان می سپارم که اگر اینطور بود اول برایت ایمیل  می زدم که بدانی و عکسی از من بگیری که کنار وبلاگم خاطره ام را زنده کنی.

من خوب ها را برایت آرزو می کنم و تو خوب ها را از حرفهایم جستجو کن.

خواهر نازنینت؛ زهرا

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:15  توسط زری  | 

.

دیشب در رویاهایم دیدم که تو آمدی خانمان همراه مامان و خواهرهایت و من آن چادر سفید با گلهای صورتی ام را پوشیده ام  و چای را دم کشیده و خوش عطر بود آماده کرده بودم و ونشسته بودم توی آشپزخانه تا مامان مرا صدا کرد و من چای که رنگ سرخ عشق گرفته بود را در استکان های کمر باریک ریختم و استکانها را توی سینی و کنار آنها یک شاخه گل رز گذاشتم بعد با متانت دختری محجوب و خواستنی تر از آن گل رز تو سینی آمدم و چای را جلویت گرفتم. حالا نوبت تو بود که لپهایت خودشان را نشان بدهد که البته انگار غیرآنها گوشهایت هم قرمز شده بود انگار توهم خجالتی بودی . آنجا دلم می خواست تو شیطنت به خرج می دادی و گل رز را هم برمی داشتی ولی تو محجوب تر از این جرفها بودی.

من دیشب رویاهایم را با تو ادامه دادم با تو حرف زدم و حرفهایت را که بوی عشق می داد و رنگ صورتی داشت و غزل های حافظ را مرور می کرد گوش کردم تو همان بودی که می خواستم  تو به من گفتی که مرا با همه حس می خواهی و مرا همین که هستم می خواهی و به من گفتی که تورا تکیه گاه خودم بدانم و تو را چون کوه ایستاده بدانم و تورا در یافتن مقصودهای زندگی ام راه چاره بدانم چرا که من حامی تو باید باشم و تو حامی من و به من اطمینان دادی که غیر از تو نخواهم اگر تو را بشناسم چون عشق تو در من و عشق من در تو خلاصه می شود.

دیشب به این فکر کردم که تو عاشقی و تو میدانی که من چه می گویم و حرفم را می فهمی پس این بهترین است که تو حرف مرا می فهمی.

و تو را خواستم. و خواستم که بدون تو نباشم و با تو باشم.

.

.

.

ولی امروز، دیشب نیست امروز که مادرت گفت که بیایید خانمان مادرم از من پرسید که چه می گویی؟ من گفتم:

خانه دارد؟ تحصیلاتش چیست؟ ماشینش چیست؟ پدرش چکاره است؟ ....

و تو که آمدی خانمان، به من گفتی، می خواهم که زنم زن خانه باشد، بوی قرمه سبزی بدهد، چایش لب سوز باشد، عرضه بزرگ کردن حداقل دو تا بچه را باید داشته باشد. تو گفتی که ....

 

نه حسن من اینطور نمی خواهم

من اینطور نمی توانم

مرا تنها بگذار

 

 

دنبال یه نیمه گم شده بودم که با هم یه سیب کامل رو بسازیم /دنبال حریفی بودم که منو زندگیمونو بپای هم  ببازیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:21  توسط زری  |