تو حواست را جمع کن
من دیر فهمیدم که اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال كنم.
...
تکرار شو شاید، ما سهم هم باشیم
شاید به جرم عشق، ما متهم باشیم
من دیر فهمیدم که اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال كنم.
...
تکرار شو شاید، ما سهم هم باشیم
شاید به جرم عشق، ما متهم باشیم
تحملم کم شده انگار به همه چی حساس شده ام. تا می گویند بالای چشمات ابروست اشکم سرازیر می شود البته می دانم که متولد ماه خرچنگ حساس و زود رنج است و می دانم که من هم همینطور هستم و ماهی هم این را به من گفته بود و خانم سنوئی هم تائید کرده بود و دهها نفر هم قبل از این دو تا اینرا به من گفته بودند که خیلی حساس هستم ولی اخیرا به خودم تمرین داده بودم و کمتر به حرفهای دیگران توجه میکردم که بخواهم از سرو ته حرفشان بهونه برای جاری شدن اشکهایم پیدا کنم. نمید انم دوباره چم شده؟ حتی بدتر از سابق هم شدم حتی نگاههای پدرم که همیشه دلش مهربان است هم به نظرم سرد می آید. دلم به اندازه دنیا می گیرد وقتی بد نگاهم می کند و می فهمم که دوباره چیزی هست که متفاوت از انتظار او بوده و باز دلم بیشتر می گیرد از اینکه دلم گرفته است.
هر چه سعی می کنم زندگی را بر خودم ساده بگیرم ولی زندگی بر من سخت می گیرد.و این اصلا منطقی نیست.
من با خانواده راحت نیستم و از طرفی هم از دوستان هم یادی نمی کنم که بازخور داشته باشد. حتی احساس میکنم که ماهی هم دوستم ندارد و این باعث می شود که دلم بسیارتر بگیرد درست مثل وقتی که الاغ موزیکال مریم عرعر می کند و چه سوزی دارد این عرعر کردنش و خاک بر سر سازنده اش که کاربرد عروسک برای بچه ها و شاد کردنشان را نفهمیده.
دلم پوچی می خواهد یادم می آید وقتی حمید مرد فهیمه گفت که هیچ حسی ندارد و من یک علامت تعجب بزرگ را در دلم احساس کردم . وقتی کتاب بیگانه را میخواندم که نوشته بود با مرگ مادرش گریه نکرده و حتی به رئیسش که به او تسلیت گفته بود پاسخ داده بود که تقصیر من نبوده! دلم می خواهد که مثل اینها شوم. حس پوچی! از اینکه تویی مرا رها بکند هیچ حسی نداشته باشم ، از اینکه به مادرم که مرا می بوسد نگاه نکنم و او از غصه به ستون خانه تکیه کند و گریه کند هیچ حسی نداشته باشم ، از اینکه پدرم چشمانش از تعجب باز بماند و دلش بترسد وقتی می گویم دست از سر من بردارید هیچ حسی نداشته باشم ، وقتی استادم به من می گوید یادی از ما نمی کنی در حالی که خودش صرفا وقتی با من کار دارد یاد حال واحوال من می افتد هیچ حسی نداشته باشم ، وقتی امثال شرکتی ها را می بینم که برای راه افتادن سریعتر کارشان طوری خانم مهندس برایم ردیف می کنن و مثل دختر بچه یا مثل الاغ مریم با گوشهای دراز مرا می بینن و من مجبورم طوری رفتار کنم که اصلا این احساس را از رفتارشان نداشتم و باز هم محترم و صمیمی کارشان را انجام دهم و تازه زنجانی جماعت یه طور دیگه برداشت بکنن هیچ حسی نداشته باشم ، وقتی می فهمم که خانم حسنی با سه تا دختر شوهرش مرده هیچ حسی نداشته باشم ، وقتی عطیه بخاطر قرار با دوست پسرش من و باقی بچه ها را میگذارد و می رود در حالی که صرفا حکم یک دوست مثل من را برایش دارد هیچ حسی نداشته باشم، از اینکه اینهمه تفکر پدرم و مادرم با من فاصله دارد هیچ حسی نداشته باشم، از اینکه دو برادری که می شود بهشان تکیه کرد در فرسنگها دور از من زندگی کنند و بقیه خانواده که نزدیکم هستند دردی از من درمان نکنند و با تفکرات و کارهای عصر حجری عذابم دهند هیچ حسی نداشته باشم.
دلم همان پوچی را می خواهد تا هیچ حسی نداشته باشم.
ولی فقط میخواهد و با همه تمرینهایم باز هم ته دلم ندارم این حس لعنتی را و نمی توانم از ته دل هم آرزو کنم که داشته باشم چون مثل همیشه می ترسم .
بعضی وقتها هست که ده صفحه کاغذ سیاه می کنی و ده تا موزیک آرام گوش می کنی .... ولی آروم نمی گیری بعضی وقتها هم هست که یه خط شعر یا یه آهنگ ساده تمام آنچه توی دلت هست رو خیلی راحت بیان می کنه
متاسفام برات ای دل ساده!!!!!!!!!!!!!
ای " تو " ی قصه های من، همه دنبالت می گردند. همه می خواهند کشفت کنند. و از من سراغت را می گیرند
نمی دانند که من خودم بیشتر از همه دنبال تو هستم.
بیا،
بیا که خدا هم برای من و تو و پر کردن خلا انگشتانمان دعا می کند.