تبليغاتX
...

...

....................................

وقتی حس می کنم که روی خط استوا راه می روم

.

.

.

احساساتی می شوم

 

دلیلش را نمی دانم. تو چی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:22  توسط زری  | 

http://island1383.persianblog.ir/

دلم را سپردم به بنگاه دنيا / و هی آگهی دادم اينجا و آنجا / و هر روز / برای دلم مشتری آمد و رفت / و هی اين و آن / سرسری آمد ورفت / ولی هيچ کس واقعا / اتاق دلم را تماشا نکرد / دلم قفل بود / کسی قفل قلب مرا وا نکرد / هرکس یک چیزی میگفت! / و رفتند و بعدش / دلم ماند بی مشتری / و من تازه آن وقت گفتم: / خدايا تو قلب مرا می خری؟ / و فردای آن روز / خدا آمد و توی قلبم نشست / و در را به روی همه / پشت خود بست / و من روی آن در نوشتم: / ببخشيد، ديگر / برای شما جا نداريم / از اين پس به جز او / کسی را نداريم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:2  توسط زری  | 

..................................

 

گوش موبایلش را از کیفش بیرون می آورد...ساعت 7:10 .. گوش را در دستش نگه میدارد.. دوباره گوشی را نگاه میکند 7:10 ... سرویس اداره جلوی پایش ترمز می کند .. سوار می شود .. سلام ... هنوز روی صندلی ننشسته ... سرویس حرکت میکند... روی صندلی ردیف دوم می نشیند.. نگاهش مستقیم است... نه لبخند می زند نه ابروهایش مثل همیشه گره دارد ... هیچ وزنی روی صورتش پیدا نیست... نگاهش مستقیم است... شاید جاده را نگاه میکند... سرش را پایین می آورد .. گوشی موبایل را نگاه می کند .. 7:14 . تیز بر می گردد عقب .. سرویس را نگاه میکند.. همه هستند.. هادی زاده.. حسین زاده.. احمدی..  صورتش را بر می گرداند.. هیچکدام را ندیده ... نگاهش مستقیم است... شاید جاده را نگاه میکند... دوباره گوشی .. 7:23 . به در نگاه می کند.. عکس شاهرخ خان روی در .. انگار بار اول است که می بیندش.. خیره می شود به عکس .. عکس را نمی بیند.. نگاهش به عکس است... سرش را بالا می آورد.. نگاهش مستقیم است... شاید جاده را نگاه میکند.. جاده را نمی بیند .. کارتن مشهد .. سرش را آرام بر می گرداند و تابلوی کارتن مشهد را دنبال می کند... دیگر دیده نمی شود... بر می گردد .. نگاهش مستقیم است ... شاید جاده را نگاه میکند.. گوشی موبایل در دستش است.. نگاهش میکند ..7:35 . سرش را بالا می آورد.. تیز از جایش بلند می شود سمت در .. در .. راننده داد می زند.. چی شده ... در باز می شود ... صدای ترمز ... .... .... .... صدایی نمی شنود ... نگاهش مستقیم است ... شاید آسمان را نگاه میکند...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:54  توسط زری  | 

بی جان گردم که تو زمن برگردی ای جان جهان تو کفر و ایمان منی

 

الهی بنیاد توحید ماخراب کن و باغ امید ما ویران مکن

الهی می بینی و میدانی و برآوردن می توانی

الهی آمدم با دو دست تهی، بسوختم به امید روز بهی، چه بود اگر از فضل خود بر این خسته دلم مرهم نهی؟

الهی راهم نمای بخود و باز رهان از بند خود

الهی بعزت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب مرا که می توانی

...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:34  توسط زری  | 

...............................

 

کاش یکی منو راهنمایی می کرد چی بنویسم یه ساعته دارم کلنجار میرم باخودم

من آدمش نبودم که خودمو مجبور به نوشتن کنم الان چم شده نمی دونم انگار بایس به این خراب شده سر بزنم چند خط خودمو خالی کنم و همین خراب شده، شده پناهگاه من.

دلم یه چی می خواست یه غلطی هم کرد ولی کاش نمی کرد

ای دل ساده من بازم برایه سادگی ات متاسفم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:36  توسط زری  |