می خواهم بروم
نگو وفا ندارم ، نگو نمی بخشی مرا
من راهی دیگر ندارم
باید بگریزم از نیاز تو، از هر چه مرا به وادی جنون و گناه نزدیک می کند
باید با اشکهایم تمنای تنم را غسل دهم
باید رازمان را در دلمان خاموش کنم قبل از آنکه د ر گمراهی خیال ما فاش گردد
من باید بگریزم از نیاز وصل تو،از خوابهای آشفته شبانگاهم، از سردی دستانم ، از بی عشقی و هوس نگاهت
بر من خرده مگیر بر منی که اکنون به قفس تنهایی خویش پناه می برم
و زندانی نیازی می شوم که خدایش حکم رضا نداده
من می گریزم
از عشق تو، از عشق من، که نسوزاندمان
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:23  توسط زری
|
